بعد از قریب به 8 سال دریا را دیدم.

پدر رفته بود، بچه دار شده بودم، دکترا گرفته بودم، پیرتر و پیرتر شده بودم، به دیار فرنگ رفته بودم و بازگشته بودم، موهایم ریخته بود، پستی و بلندی های فراوان دیده بودم...

اما دریا همان دریا بود. صبح و شام، موج روی موج، با عظمت و زیبا، آرام و طوفانی، دل رحم و خشمگین، دریا همان دریا بود...