کیسه
درون سطل های زباله دنبال پسماند خشک میگشت تا زندگی اش بچرخد. سر و صورتش سیاه بود. از هیچ کس توقعی نداشت.
یک مرد و دو پسرش خندان و شاد با کیسه های پر از مقوا و ظرف یکبار مصرف به سوی سطل آمدند تا زباله های جشن تولد را از خانه خارج کنند. به آنها خوش گذشته بود. او هم خوشحال شد و خندید، چون امروز چند دقیقه ای زودتر کیسه اش پر میشد...
+ نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت ۱۳۹۸ ساعت 10:35 توسط امیر
|