باد توی غبغبش می اندازد، کت روی شانه اش می گذارد، صدا کلفت می کند، از تعصب و کینه و ناموس پرستی ظاهری سخن می گوید، می سوزاند، چاقو می کشد...

این است داستان سیمای ملی بعد از افطار. مدتی است نوشته های آن نویسنده خاص با دیالوگ های سراسر مشمئزکننده با فرهنگ چارواداری، لمپنیزم را ستایش می کند و البته سیمای ملی مشتری پر و پا قرص این نوع نوشته هاست. و در حالی که از کمبود بودجه می نالد، اینگونه مجموعه ها را به راحتی روی آنتن می برد تا در لحظات خوشحالی بعد افطار حالت تهوع را به روزه داران تحمیل کند. ای کاش تلویزیون نداشتیم...