امتحان بزرگی بود. باید تا آخر عمر به دوشش میکشید. در سرزمین رنج ها ریشه میدوانید و پیوسته یاد اربابش می افتاد. گشایش را از او طلب میکرد. مسیر زندگی اش اینگونه رقم خورده بود. تا آخر باید تحمل، صبر و انکار پیشه میکرد مگر اینکه معجزه ای رخ میداد. شاید هم واسطه ای بود برای نزدیک شدنش به خدا. او میخواست کار درست را انجام دهد تا تفاوتش با بقیه را نشان دهد، تا بلکه یک چیز قابل افتخار داشته باشد برای خودش و در پیشگاه حق.