زنگ خانه را زد. فمهیدم بسته را آورده. غیر از یک دو هزار تومانی و چند تراول 50 هزار تومانی در کیفم پول نقدی نداشتم. هیچ کدام برای انعام دادن مناسب نبود؛ یکی خیلی کم و دیگری خیلی زیاد. در راه پله فکر میکردم که اگر خیلی کم را بدهم به شخصیتش برمیخورد مثل روزی که در تورنتو در یک سوشی فروشی میخواستم به یک کارگر مغازه انعام بدهم و کیفم را که باز کردم چیزی غیر از یک عدد یک دلاری و چند عدد 25 سنتی و 10 سنتی نبود و وقتی آنها را جمع کردم و به کارگر دادم اصلاً خوشحال که نشد هیچ بلکه کاملاً احساس کردم که سپاسگزاری اش از روی خشم بود. تازه یکی از 10 سنتی ها روی زمین افتاد و مجبور شد خم شود و بردارد که این هم باعث خرد شدن شخصیتش شد. از همان روز تصمیم گرفتم تا وقتی از محتویات کیفم مطمئن نشده ام آن را به قصد انعام دادن جلوی کسی که منتظر انعام است باز نکنم. به هر حال از راه پله ها پایین رفتم و در را باز کردم. مرد میانسالی بود حدود 45 ساله؛ کم مو نزدیک به کچل، با پیراهن و شلوار پارچه ای کرم رنگ، خوش برخورد و رنج کشیده. کیسه را دستم داد، گرم گرفت و دستش را روی سینه اش گذاشت. صد در صد مطمئن شدم انتظار داشت ولی دلش شکسته شد و رفت...