تنهایی
امروز 6 آبانماه 98؛ اتاق شمالی طبقه سوم بیمارستان آتیه با چشم انداز کوه های دوست داشتنی البرز که پوشیده از ابرهای رؤیایی پاییزی است و بارانی که میبارد و میشوید. دو روزی میشود که همه ما به طور شدید و کم سابقه ای بیمار هستیم. حسین جان روی تخت خوابیده و الان پزشکش گفت که هنوز اجازه مرخصی نمیدهد. از آتل و چسب های برانول دست چپش و ماندن در بیمارستان حسابی شاکی است.
دیشب تب و لرزی به سراغم آمد که یک بار دیگر با این شدت تجربه کرده بودم؛ سال 92 در سفر از کانادا به ایران. آن موقع بابا و محمد مرا به بیمارستان بردند. دیشب اما تنها بودم و حسین جان را هم تنها گذاشتم و رفتم اورژانس در طبقه همکف بیمارستان.
در اوج کارهای پر حجم و مسئولیت جدید، شاید نشانه ای باشد. نشانه ای از او که هیچگاه فراموشم نمیکند. تلنگری که در انتهای کار تنهای تنهایی. پس مواظب اعمال و رفتارت باش.