خواب راحت
دلم برای یک خواب طولانی تا لنگ ظهر در کنج اتاق خانه پدری تنگ شده است؛ بیدار که شدم بعد از صبحانه، دوچرخه ام را از کنار حیاط بردارم و خیابان را تا دم چهارراه عسکریه رکاب بزنم تا به دکه روزنامه فروشی برسم. تیتر روزنامه های ورزشی را بخوانم و با ذوق و شوق یک خبر ورزشی بخرم و با سرعت به خانه برگردم. پنکه فلزی را روشن کنم و کاسه ته هندوانه خنک را از مامان بگیرم و در حال خوردن، روزنامه را باز کنم و شروع کنم به خواندن؛ از صدر تا ذیل، خط به خط و نقطه به نقطه. ظهر ناهار خوشمزه مامان را بخورم؛ ماش و قمری، استانبولی، گوشت و لوبیا، کباب شامی، عدس پلو یا...
بعد از خواندن نماز ظهر، تلویزیونی ببینم، فیلمی یا سریالی. سپس بروم سر کامپیوتر و فیفا بازی کنم. تیم خودم را بچینم و به عنوان مربی، ناجی تیم های ضعیف شوم و آنها را به مقام قهرمانی برسانم. کم کم بابا از سر کار میرسد؛ قربان صدقه ام میرود و مرا برای خوردن میوه صدا میزند. کتابی برمیدارم و به سالن نشیمن میروم. میوه میخورم، کتاب میخوانم و وقت میگذرانم؛ بدون نگرانی و بدون فکر و خیال.
توی حیاط، ورزشی میکنم و منتظر شب میمانم. بعد از خوردن شام، برای فوتبال دیدن لحظه شماری میکنم. بابا الان دیگه خوابیده است. مامان هم مجله میخواند. آخر شب بعد از دیدن فوتبال میخوابم؛ یک خواب راحت...