این روزها
صبح ها وارد دفترم در دانشکده میشوم، چراغ، هیتر برقی و کامپیوتر را روشن میکنم. تا کامپیوتر بالا بیاید، نگاهی به لوپ مکانیک می اندازم. هیچ کس نیست. بعد از چک کردن ایمیل، مشغول اسلایدها، فیلم های آموزشی، نامه ها، امور پژوهشی و تلفن هایم میشوم. بعد از مدتی خسته میشوم. برای استراحت لیوانم را برداشته و برای برداشتن چای به طرف اتاق استراحت روانه میشوم. در مسیر، بوی وایتکس و الکل توی دماغم میزند. سلامی به دفتر دانشکده میکنم و معمولاً چند تن از همکاران را ملاقات میکنم. در بازگشت به دفتر، لوپ را میبینم که هیچ کس نیست. کسی روی چمن ها ننشسته، صدای خنده ای نمی آید، نمایشگاهی برپا نیست، حاشیه ای ایجاد نمیشود، کسی در اتاقم را نمیزند، تلفن آزمایشگاه را کسی جواب نمیدهد.
ظهر برای وضو از دفتر خارج میشوم؛ باز هم راهروهای بی روح و بوی منزجر کننده مواد ضدعفونی کننده. برمیگردم، نماز میخوانم و به کارهایم ادامه میدهم. گاهی هم پس از ضدعفونی کردن دستهایم چیزی میخورم.
دیگر نزدیک غروب است. به لوپ نگاه میکنم. هیچ کس نیست. کامپیوتر را خاموش کرده بساطم را جمع میکنم و از پله ها به سمت ماشین میروم. صدایی نمیشنوم، وهم میکنم، سوار میشوم و به سمت خانه حرکت میکنم.
خدایا! همانطور که این روزها گربه های دانشگاه را بی غذا نمیگذاری، ما را هم فراموش نمیکنی. ما را کمک کن و نعمت سلامتی و شادی را به ما عرضه دار.