استحاله در پایتخت
شخصیت های پایتخت دیگر تیپ نیستند که از آنها کارهای غیر قابل انتظار سر بزند. ورود ارسطو به قاچاق مواد مخدر و سادگی بچه گانه او تنها یک نشانه از عدم وجود فیلمنامه و قصه واحد برای فصل ششم می باشد. بی برنامگی و سردرگمی این فصل، شاید از بن بست این سریال حکایت کند. پایه قصه بر وقایع قبلی، کش دادن یک مسئله بی اهمیت و شوخی ها و بعضاً لودگی های چندش آور حاکی از آن است که در صورت عدم بازنگری و عدم تزریق یک خون تازه مخصوصاً در فیلمنامه نویسی، بایستی شاهد خداحافظی با خانواده "معمولی" باشیم.
صمیمیت خانواده از فصل اول تا فصل ششم افت قابل توجهی کرده که شاید بازتابی از شرایط اجتماعی پیرامونی در سال های گذشته باشد. اما اینکه قهرمان داستان که زمانی با قهرمانی در کشتی نماد خواستن و توانستن بوده، اکنون برای گذران زندگی به ریاکاری و چاپلوسی روی آورده بسیار ناامید کننده و حتی منزجر کننده است.
بن بست پایتخت آنجا تکمیل میشود که احترام به پدر آلزایمری و بیمار - که الان دیگر نیست - جای خود را به بی احترامی مشمئز کننده و بی ادبی های پسر قد دراز خانواده می دهد که هیچ کس را یارای مقابله با وی نیست.
نبودن پایتخت با این شرایط خیلی بهتر از ادامه آن است.